آیینه ی عاشق

در این سرمای بی حد

که امروزم پر از برف است و بوران

دلم دیدار می خواهد

دیدار یک لحظه ی شبنمی عاشق

و سپیداری که یادش باشد

عشق یعنی لحظه ی بی خوابی صبح

تا که بید مجنون جا نماند از کلاس سحرش

و خدایی که دگر بابت هر بدیم

نکشد آتش بیداد به جان

و جهانی که نباشد بی عشق

دل من بی آیینگی عادت شده اش؟!

اگر از ساعت دیگر می آیی

بهر من تحفه، آیینه عاشقی بیار!

 

/ 4 نظر / 13 بازدید
زهرا

سلام به من هم سر بزنيد

یوسف

به سلام دوست خوبم[قلب] حالت چطوره؟ این شعرت هم مثل شعرهای قبلیت بسیار زیبا بود خوشحال می شم به اصفهان بیای، موافقی همو ببینیم [سوال]

علی محمدی

سلام اختیار دارین به نظر من این اسمش محبته نه فضولی. سپاس از حضورتون. تابعد

الهه

اگر باران بودم آن قدر می باریدم تا غبار غم هایت را بشویم... زیبا بود مثل همیشه