سرزمین گمشده

شعر و دلنوشته و عاشقانه و عشق

 
نویسنده : میری - ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٥
 

و سپیدی ها

این روزها می پلاسند

و گل های سرخ

این روزها مثل آدم ها

به هزاران رنگ می آیند

و من نفرت دارم از این روزها

روزهای بی رنگ ، با مردمانی رنگارنگ


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : میری - ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱
 

سیاه می شوم

میان لحظه های شور

میان لحظه های بی حضور

میان مردم غریب

پی هر دخترک

نگاه هر پسر عجیب

دلم ستاره خواست باز

در این آسمان تلخ

سکوت سرد مرد پیر

میان دست های شهر

غبار بی کران اسیر

و من فقط شکسته ام

میان لحظه های دیر

 


 
comment نظرات ()

 
کاش می شد چوپان بود کاش
نویسنده : میری - ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱۸
 

قلم را شکستم

زیر رگبار صداهای پوچ

من میان خواب پروانه های شهر دور

در میان لحظه های گم و گور

در میان قاصدک های دروغ

از صداقت گفتم

و همه خندیدند

من نمی فهمم

 زشتی پروانه ها

راستش بیشتر

گرگ های شهر سرد

که چشمانم به دروغ

پروانه می بیند

نمی فهمم

من نمی خواهم به گرگی خو کنم

تا مبادا...

کاش می شد چوپان بود کاش

 


 
comment نظرات ()