نویسنده :
میری - ساعت ٢:٤٢ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٧
خداحافظ
تعطیل است ...
بهتره بگم
تعطیل شد

نویسنده :
میری - ساعت ۱٠:٤۱ ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٥
و سپیدی ها
این روزها می پلاسند
و گل های سرخ
این روزها مثل آدم ها
به هزاران رنگ می آیند
و من نفرت دارم از این روزها
روزهای بی رنگ ، با مردمانی رنگارنگ
نویسنده :
میری - ساعت ٩:٤۳ ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٥
در خیالم
بوسه بارانت می کنم
و در تمام خواب ها
جسورانه ، به آغوشت می کشم
و میان تمام نخواستن هایم
تو را می خواهم
و باز با همه خیال با تو بودن
در بی تو بودن
جا می مانم
نویسنده :
میری - ساعت ٩:۳۳ ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٥
من ماندم و بغض های پنهانی
و دلی که می ترسد
می روی باز یا که می مانی
سیاهه های سپیدم خیس است
میان هوای چشمان نم دار بارانی
نویسنده :
میری - ساعت ٢:٢۱ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱
سیاه می شوم
میان لحظه های شور
میان لحظه های بی حضور
میان مردم غریب
پی هر دخترک
نگاه هر پسر عجیب
دلم ستاره خواست باز
در این آسمان تلخ
سکوت سرد مرد پیر
میان دست های شهر
غبار بی کران اسیر
و من فقط شکسته ام
میان لحظه های دیر
نویسنده :
میری - ساعت ۱:۳٧ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱
و می گویی که می مانی
میان لحظه های عشق و مستی
هنوزم یاد می دارم
و می گویی تمام آرزوهایت
من تنهای خاموشم
هنوزم یاد می دارم
و می گویی که هر لحظه که می آید
شمارش می کنی تا لحظه دیدار
هنوزم یاد می دارم
و این حرفت به یادم ماند
که میمانی تمام عمر بر عشقت
هنوزم یاد می دارم
بدان من هم بر این یادم
به عهد خویش
تا آخرین ساعت
وفادار تو می مانم
نویسنده :
میری - ساعت ۱٢:٢٧ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۳٠
و یکشنبه را بشمار
من میان لحظه های سخت گناه
راهی روز های ساده ام
و در این خاطره خاک خورده
من پی پاکی یک آیینه ام
من هنوز دست خدا را دارم
به گمانم این است!
و میان گل های شب بو
گل سرخ می کارم
و تو می دانی
من عاشق گل های رزم
و از آن روز تمام آنها را
بر علیهم شوراندی
و از آن روز من مانده ام و راز شیرین گل سرخ
و پنج شنبه ای که چه دیر می آید
پی هر لحظه گم
تمام عقربه ها خستگی شان را
میان این لحظه تا پنج شنبه جا گذاشته اند
و من از آن می ترسم
نکند تقویم هم یادش برود
که باید گذرد از امروز
نویسنده :
میری - ساعت ٩:٢۳ ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٩
در این سرمای بی حد
که امروزم پر از برف است و بوران
دلم دیدار می خواهد
دیدار یک لحظه ی شبنمی عاشق
و سپیداری که یادش باشد
عشق یعنی لحظه ی بی خوابی صبح
تا که بید مجنون جا نماند از کلاس سحرش
و خدایی که دگر بابت هر بدیم
نکشد آتش بیداد به جان
و جهانی که نباشد بی عشق
دل من بی آیینگی عادت شده اش؟!
اگر از ساعت دیگر می آیی
بهر من تحفه، آیینه عاشقی بیار!
نویسنده :
میری - ساعت ۱۱:۱٦ ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٧
شنیدم که کسی می گوید
همیشه حق با دیوانه هاست!
راست می گوید به گمانم که کنون
دور دور مرگ این افسانه هاست
دور افسانه ی لیلی سر آمده است
دور خالی شدن پیمانه هاست
دوستی دیگر مرا می گفت دی
دور امروز ، دور باطل پروانه هاست
از آمدن برق جنون به پروانه رسید
روزگار رفتن بی بهانه هاست
ما در پی یک جرعه می ناب ولیک
ناغافل از اینکه روزکار گزمه هاست!
نویسنده :
میری - ساعت ۱٢:۱۸ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٢
سیاه پوش کنید
مسجد و صومعه را.
کاش دست من بود تا که می گفتم
به خرابی بکشید هر چه خراب آباد است؟!
هرچه می گوید ،
واعظش می گوید،
زیر هر چه نام عشق می دارد،
با رنگ قرمز خط بکشید!
و من اندیشه ی دیدار تو را می کشم ،
و پیش واعظ شهر،
تمام شعرهایم را حد می زند.
محتسب های امروزی(گشت ارشاد سرشار از منکر)،
دست ها را گر به دست هم افتد،
بندی می کنند.
ناپاکی چشم هایشان معروف است!
لیک من هنوز نفهم جا مانده ام،
که سیاهی زلف شهر آشوبان،
شیخ شیراز را شادان؟!
ز چه روی منکر شده است؟
و کنون که بر بساط می فروشان خون نشست،
باز مستی قاضی شهر،
ز کدامین می صاف افتاده است؟
شایدم این روزها،
که حلالی به حرامی خوانند،
مسکر شهر به جام ،
خون این مردم عاشق شده است؟!